درگیر شدگان
سوار اتوبوس شركت واحد ميشويم....من با دوتاي ديگراز ياران گرمابه و بوستان....عصر جمعه اي برويم پاركي سينمايي چيزي....داخل اتوبوس ازدحام جمعيت است..انقدر كه دماغت ميرودتووي چشم بغلي... ميرسيم به مقصد...در اتوبوس باز ميشود...چندتا خانوم پياده ميشوند پشت سرشان دوستم...نوبت به من كه ميرسد....كله ام را اول از در مي آورم بيرون...نميدانم راننده پيش خودش چه تصور ميكند...شايد ميخواهد باشگاه خنده راه بيندازد...در را ميبندد...كله ام مي ماند بيرون در....بقيه ي بدنم داخل اتوبوس.. ملت ميخندد...دوستم كه داخل اتوبوس است ميخندد ميترسد ولي بيشتر ميترسد...داد ميزند:آقا آقا... كله كله!!راننده استخاره ميكند فال حافظ ميگيرد ...بالاخره دكمه ي لعنتي را ميزند...در باز ميشود...مثل گوسفندي كه از ذبح شدن رهايي يافته از اتوبوس ميپرم بيرون....انقدر ترسيده ام كه گريه كردن را فراموش ميكنم ....راننده يك دقيقه مي ايستد كه ببيند اين گوسفند زنده است يا نه؟!بعد پايش را ميگذارد روي پدال گاز و...تا دوماه گردنم هي مي افتد روي شانه ام....مثل نوزادي كه هنوز گردن نگرفته!!
يادم باشد ازين پس وقتي حداقل سوار مترو ميشوم حواسم به سرم باشد...كه آنجا ديگر مثل روز قيامت است...هركسي حواسش پي جا و كله ي خودش....كه آنجا ديگر كسي نيست نجاتم دهد...كه آنجا ديگر كسي نيست كه برايم داد بزند و حنجره پاره كند كه: ((آقا آقا...كله كله!!))
لرزه ي بعد از خربزه:اين اتفاق پارسال بهمن ماه به وقوع پيوست!در ضمن عنوان پست رو با اندكي تغيير از سريال ((طلسم شدگان))گرفتم!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 16:30 توسط میس الی
|