عجب صبری
۵دقیقه ی دیگر تا قضا شدن نماز شب.....چکشی از جا میپرم که مثلا وضو بگیرم...پله ها رو چهارتا یکی و در صورت لزوم ۴تا۴تا میکنم ....میروم طبقه ی اول.... اینجا که جانماز نیست....از تووی کمد یک چادر و یک مهر پیدا میکنم...بدون مقنعه ی نماز !!....یاد یکی از دوستان می افتم....وقتی مقنعه اش گم میشد....شروع میکنم....آنچنان چادر را زیر گلویم گره میزنم که احساس میکنم افطاری دارد از۷سوراخ بدنم میزند بیرون....درست میشود بالاخره....چادر را مثل این دهاتی های فال گیر میپیچم دور سرم!!میروم جلوی آینه....یا خداااا:لپ هایم مثل توپ فوتبال آمریکایی زده بیرون....چشم هایم از شدت فشار شده عین توپ بدمینتون....دماغم هم این وسط کم نیاورده و حسابی قرمز شده....باور کن یک لحظه خودم کپ میکنم با دیدن صورتم....خدا را بگو که باید این قیافه ی مرا تحمل کند.....عجب صبری خدا دارد!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 16:29 توسط میس الی
|