بخور که پاکستانی ها گرسنه اند...
داریم شام میخوریم...قرار گذاشتیم ۴تایی فقط دوتا ژتون غذا بگیریم....خوردیم...ظرفیت ها تکمیل....مثل یه عزیزی دستم رو میزنم به شکمم و میگم:فول اِندی پُر!!(یه چی توو مایه های فول آف سام تینگِ خودمون!)هنوز غذا مونده....بهشون اصرار میکنم جون عزیزاتون بخورید....من غذا که اصراف میشه یاد این بدبخت فلک زده های پاکستانی می افتم....بخورید که یه عالمه بچه الان محتاج همین یه ذره برنج و جوجه اند....دوستم میگه من دلم برای زن های حامله میسوزه!!به افتخارشون با دست میره توو قابلمه و یه مشت بر میداره...اون یکی دوستم به افتخار ملتی که با قار و قور شکم سر رو بالش میذارن یه مشت برنج بر میداره....منم به یاد تموم بچه های گرسنه ی پاکستان با سر میرم توو قابلمه....داریم میترکیم...میگم به جون خودم دیگه ظرفیت ندارم....بقیه ی اش رو بریزیم برا جوجوها....دوستم ابرو هاش رو میندازه بالا یه کم چپ چپ نگاه میکنه و میگه:بخور بخور که تا ترکیدن جا داریم....بخورکه قراره امشب پاکستانی ها سیر بشند!!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 17:0 توسط میس الی
|