ریشه در کودکی
صدای جیغ و دادمان تا طبقه ی بالا میرسید...اصولا پسرها اذیتمان میکردند و ما هم جوابشان را میدادیم...یک کلاس ۳۰نفری...۷دخترو۲۳پسر...یک پسرِ جِزه جگر زده ای بود که دائم مقنعه ام را از پشت میکشید البته این کارش هیچ وقت بی جواب نمی ماند ها!!نهایتش این بود که با نوک مدادم دستایش را سوراخ میکردم یا لپش را میکشیدم!!یک ناظمی داشتیم که آن روزها خدای ما بود...بیشتر از شکمش میترسیدم تا قیافه اش...گاهی حرف های رکیکی میزد یا کارهایی میکرد که گمان میبرد آخرِخنده است!قبل از آمدن معلم دوباره آن ذلیل مرده مقنعه ام را کشید من هم نهایت کاری که توانستم بکنم این بود که جیغ کشیدم!!جیغ هایم یک چیزی بود در حده صدای گوش خراش ۴عدد وُوُزِلای ناقابل!! دیدیم ناظم پیدایش شد...همیشه اول شکمش وارد کلاس میشد بعد بقیه اش!!...من را کشید جلوی خودش و دائم میگفت توو صورت من نگاه کن...قدم کوتاه بود...خیلی...یعنی نهایت تلاشی که میکردم تا صورتش را ببینم این بود که زیر شکمش را میدیدم!!آنجا هم که چیز زیاد دیدنی وجود ندارد(!)بلندم کرد...یقه ی مانتو ام را گرفت و آویزانم کرد به چوب لباسی و از کلاس بیرون رفت!!آن لحظه فکر میکردم هیچ کسی نمیتواند در ارتفاقی بالاتر از من به پایین نگاه کند...همان پسره سریع صندلی معلم را آورد و ایستاد روی صندلی...زور میزد که من را از چوب لباسی خلاص کند...انقدر عقل نداشت که آمدیم و توانستی آنوقت با صورت تشریف می آورم روی زمین!!نهایتش این شد که بنده به صورت کلاسیک خودم را خیس کردم و به واسطه ی همین عمل(!)از آن بالا آوردندم پایین!!الان که ۱۱سال میگذرد هنوز هم که هنوز است وقتی آن ناظم مان را میبینم میخواهم خودم را خیس کنم!!
لرزه ی بعد از خربزه:این اتفاق اول ابتدایی برام افتاد...تا پنجم کلاسامون مختلط بود!!یادش بخیر...دیروز داشتم آلبوم رو ورق میزدم به عکسای دسته جمعی مون رسیدم!!چه روزای خوبی بود!!میخواستم عکس دسته جمعی کلاس اولمون رو بذارم...!!ولی خب نذاشتم!!چرا؟!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 16:41 توسط میس الی
|