از اول
میروم که مثلا یک امشبی را مثل بچه آدم تضرع و ناله و ضجه و مویه و از این چیزها راه بیندازم.که کلی گریه کنم تا این چشم هایم بشود کاسه ی خون و لااقل یک نیم نگاهی به این بنده ی مفلوکش هم بیندازد.که لااقل بگوید چه بنده ای آفریدم با این مدل گریه کردنش که اندازه ی یک بند انگشت آب دماغش آویزان میشود و به روی مبارکش هم نمی آورد.میروم که بگویم غلط کردم تو ببخش که گاهی فکر جراحی زیبایی فلان جا و بهمان جا به سرم زد.که همین را هم ازمن نگیر.که بیا و رحم کن به این بنده ی ...که چشمم می افتد به دختری که امد آنطرفم نشست...لامذهب آنقدر ترکیب صورتش بی نظیر بود که دیگر دستم به دعا کردن نرفت.گلایه کردم چرا پسر نیستم که لااقل یک کاری از دستم بر می آمد.که لااقل میرفتم جلو برای کاهش ضربان قلبم هم که شده یک شماره میگذاشتم به زور تووی مشتش که زنگ بزند.گلایه کردم چرا پسر نیستم که لااقل یک روز می افتادم دنبالش و هم یک کاری دست خودم میدادم هم یک کاری دست این دختر.گلایه کردم که همین ها را آفریدی که کار و کاسبی یک سری دخترها را کساد کردی که بدون شوهر بمانند.گلایه کردم چرا این همه زیبایی را نشاندی تووی صورت یک نفر.که دیدم برگشت به طرفم و گفت:کدوم قسمته جوشن کبیره؟!
به والله دندان هایش را که دیدم ترسیدم...باز شروع کردم...از اول...با همان نیتی که آمده بودم...آمدم بگویم غلط کردم تو ببخش که گاهی فکر جراحی زیبایی..................
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم فروردین ۱۳۹۰ ساعت 16:38 توسط میس الی
|