مینشینم پای کامپیوتر...دلم برای آهنگ های قدیمی تنگ شده...شروع میکنم...اول!!...اوهوم...عاشق آن آهنگ "گل رویایی"بودم...همان که اولش یک جماعتی "لای لالای لای لای لای"راه می انداختند...همه ی اهنگ ها را یک بار گوش میکنم...باور کن فاز نمیدهد...اینکه فقط بنشینی روی صندلی و ابروهایت را بالا و پایین کنی و هر از گاهی پایت را بکوبی به زمین...حس و حال آن پسرهای سرخوشی را دارم که سوار"پیکان جوانان"میشوند و اهنگ های جواده ایرانی میگذارند و هوای  ترکاندن(ترکوندنه هرچی!!) بر میدارند...بلند میشوم...هرچی لباس عروسی و مهمانی دارم را از تووی کمد برمیدارم...آخر یکیشان را امتحان میکنم...میپوشمش...لامروت انقدر  تنگ شده که نمیتوانم دست هایم را بیاورم پایین...دست هایم مثل چوب خشک بالا مانده...احساس میکنم میتوانم نقش چوب لباسی را بازی کنم...صدای آهنگ را زیاد میکنم...چند وقتی میشود که نرقصیده ام...اولش جفتک میزنم...به در و دیوار...نه مثل اینکه روزه کار خودش را کرده...هماهنگ نمیشوم...نیم ساعتی فقط جفتک میزنم و دستانم را به اینور و انور پرت میکنم...یک بوهایی می آید...به خودم شک نمیکنم اما به کامپیوتر چرا!!شاید داغ کرده...بو بیشتر میشود...بوی عدس!!!!!!!!..........میدوم تووی اشپزخانه!!صدا و بو تووی کله ام هست هنوز:

حالا بی قرارم تو ای دل...جفتک اندازون...بوی عدس...شام سوخته!!!