با کله می آید  تووی  اتاق که:بچه ها...بچه ها بدوید تووی  محوطه ...میدویم...به پیروی از حرفش...کنار حصارها گردانی دختر ایستاده اند...همشان سال اولی ها...یک چیز سفیدی آن طرف حصار تکان تکان میخورد...ملت دارند میخندند ...عده ای هم فحش خواهرمادر میدهند...از آن فحش هایی که سگ را نه تنها بچه زا بلکه تخم گذار هم معرفی میکنند(!)...میروم جلو...بهههههه!!فکم پیاده میشد...یک آقایی آنطرف حصار بدون لباس...همه ی این و آنش را ریخته روی دایره...هر ۵دقیقه یک تکانی به آن افتخارش میدهد...هر از گاهی هم یک نعره هایی میزند و با دست اشاره میکند...به گمانم از میان جمع مرد  معرکه میطلبد...۲دقیقه ای می ایستم...احساس میکنم حالم دارد بد میشود(!)

آن آقا هر هفته یا گاهی هردوهفته پیدایش میشد...انقدر رفت  و آمد که اسمش را  فهمیدند  :یاسر

این آمدن و رفتن ها ادامه داشت ..اما آقا یاسر دیگر مثل قبل تماشاچی نداشت ...شمار بینندگانه جانش به ۴-۳رسید...آخر تکراری شده بود !!بچه ها دنبال ابتکارند!!بینندگانش میگویند :نمیشود که فقط بلرزاند ...خسته شدیم ...اصلا خلاقیت ندارد...!!آقا یاسر دیگر پیدایش نیست!!فکر کنم رفته دنبال خلاقیت(!!)