6گربه روی شیروانی!!
با بچه ها میگوییم بزنیم بیرون از این هوای بس فِرِش مست و پاتیل شویم...دوستم نظر میدهد برویم باشگاه...بسکت بزنیم...تنیس بازی کنیم...بپر بپر کنیم...گرگم به هوا و (این دختره این جا نشسته گریه میکنه)بازی کنیم. از جمع ۶نفره مان من و دوستم قبول میکنیم و بقیه مخالفت میکنند ...اما از آنجایی که همیشه رای با اقلیت است به لطف یزدان و بچه ها(!)لایحه ی باشگاه رفتن تصویب میشود. ۶تایی لباس ورزشمان را میپوشیم و میرویم باشگاه ..یکی با لباس بسکتبالش...یکی با لباس فوتسالش یکی با لباس هندبالش یکی با لباس شطرنجش (!)یکی با مایو(چاخان کردم)خلاصه هر کداممان قِر و فِر خاص خودمان را داریم!خیلی باشگاه خلوت است...بازی میکنیم...دقیقا مثل برنامه ای که تنظیم کرده بودیم...دوچرخه سواری...والیبال...گرگ بازی...یکی از دوستانم عادت دارد از دیوار راست میرود بالااز سقف میپرد پایین ...سرش را تووی هر سوراخ سنبه ای میکند!!خلاصه هیچ کسی تاحالا این دوست ما را ندیده که متین و آرام و سربه راه مستقیم راه خودش را برود!!میبینیم دارد از طبقه ی بالا داد میزند که: اینجا رو ببین !!بچه ها بیاید اینجاااااا!!میرویم طبقه ی بالا پنجره را باز کرده و نشسته روی شیروانی سفالی !! ارتفاع تا زمین به قدری بود که اگر می افتادی فقط دماغت میماند!!اغفالمان میکند به زور میرویم روی شیروانی!!دوستان احساسی میشوند...ناگهان یکی میزند زیر آواز..مرغ سحر میخواند وسطش دوبیت ممد نبودی میخواند علیشمس میزند تنگش!!رشتی برایمان میخواند...تیریپ کردی برمیدارد...لری را بلند میخواند...آقام آقام اقام حسینش را بهتر از همه میخواند!!به قول خودش اُپِرا میشود!!محمد نوری میخواند:ماااااااا برااااااای آنکه ایران....لالا لالا لالا لا!!موهایش را افشان میکند...سِلِندیون میشود!!همه کف میکنیم!تقلید صدایش حرف ندارد...با هم میخوانیم...هنوز داغِ روز دانشجوییم:یارِ دبستانی من با من و همراه منی...خلاصه حنجره برایمان نمی ماند !!آخرش هم که میبینیم ساعت ۱بامداد شده عزممان را جزم میکنیم که برویم !!از روی شیروانی میپریم پایین!!۴تا از سفال ها نابود میشود...به روی خودمان نمی آوریم...مثل ۶تا گربه ی ملوس ناز و عشوه کنان از پنجره میپریم پایین...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۸۹ ساعت 17:35 توسط میس الی
|